|
|
نوشته شده در پنج شنبه 16 شهريور 1391
بازدید : 1642
نویسنده : اصغر بویه
|
|
منبع:وب مريم
تو دلت يه جاي ديگه اينو چشمات داره ميگه
ولي من ديگه ميدوونم كه توكفشت پره ريگه
منو و تو چه ساده بوديم كه بهم دل داده بوديم
پاي اين عشق خيالي بدجوري افتاده بوديم
تو برو سراغ عشقي كه تا نفهمه تو كي هستي
پاي عشق تو بميره و نفهمه خالي بستي
منو و تو چه ساده بوديم كه بهم دل داده بوديم
پاي اين عشق خيالي بدجوري افتاده بوديم
:: موضوعات مرتبط:
تنهايي! ,
دل نوشته ,
داستان هاي عاشقانه ,
حرفاي عاشقونه ,
,
:: برچسبها:
دل نوشته ,
تنهايي ,
نفس های خسته ,
,
,
نوشته شده در پنج شنبه 16 شهريور 1391
بازدید : 1011
نویسنده : اصغر بویه
|
|
منبع:وب مريم
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد:
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
******************
:: موضوعات مرتبط:
تنهايي! ,
دل نوشته ,
داستان هاي عاشقانه ,
حرفاي عاشقونه ,
,
:: برچسبها:
دل نوشته ,
تنهايي ,
نفس های خسته ,
,
,
نوشته شده در پنج شنبه 16 شهريور 1391
بازدید : 722
نویسنده : اصغر بویه
|
|
صفحه قبل 2 3 4 5 ... 27 صفحه بعد
|
|
|